تبليغاتX
اپروند

اپروند

آزاد


پسر پاهايش را جوره مي‌كند، چپلك هاي كهنه و كثيفي به پا دارد كه با چند بند پاره شده روي پاهاي خاك خورده و ترك برداشته اش بند است. دستانش را دور زانوانش گره مي‌كند، از ترك انگشت دستش خون بيرون مي زند. سرش را بالا مي گيرد و به پاية كه بالاي سرش است مي نگرد. دو تا تصوير كانديداي رياست جمهوري، با دوحلقة متفاوت از يك پايه، آويزان اند. سرش را به يك طرف كج مي‌كند و فاژه مي‌كشد. بعد به دختر بغل دستش نگاه مي‌كند. دختر هفت سال به نظر مي رسد و از پسر دو سالي كوچكتر. تكه ناني را به دقت به دندان مي‌كَند و به رو به رويش، به شيشة دكان نگاه دارد، نان را يكبار با سرعت و زماني هم آرام مي‌جود و گاهي هم موهاي طلايي چركينش را در آيينه مرتب مي‌كند.

پسر با حسرت به نان مي‌بيند، دهنش را مزه مزه مي‌كند و بعد دوباره به بالاي سرش مي‌بيند، و يكباره مي‌پرسد:

- به نظرت، كرزي به كي راي داد؟

دخترك خوردن را متوقف مي‌كند، پاهايش را كه داخل جوي خشك آب دراز كرده بود، تكان مي‌دهد و همراه با پسر به بالا مي‌بيند:

- مه فكر مي‌كنم، كرزي به خود راي داد.

دخترك دوباره مصروف مي‌شود، نان را به دندان مي‌كند و پاهايش را داخل جوي خشك تكان مي‌دهد. پسر سرش را پايين مي‌كند و به دستان دختر، به نان مي‌بيند و آب دهانش را قورت مي‌دهد، باز به بالا مي‌بيند و مي‌گويد:

- خي، به نظرت بشر دوست به كي راي داد؟

دختر در حالي كه نان را به دندان دارد، سرش را بالا مي‌برد و به عكس كانديدا مي‌بيند، جويده جويده مي‌گويد:

- به نظر مه، بشر دوست به خود راي داد!

دختر هنور هم به بالا مي‌بيند و قبل از آن كه پسر دوباره نظرش را بپرسد، سوال مي‌كند:

- خي به نظر تو، او كاكاي كه لنگي زده و بيرق ده يخنش است، به كي راي داد؟

پسر كنجكاوانه گردنش را دراز مي‌كند و مي‌پالد:

- كدام كاكا؟

دختر با انگشتش پايه بغل دستش را نشان مي‌دهد:

- اونو كاكاي سياه پوش و ريش دار.

پسر گردن مي‌كشد، در حالي كه نيم نگاهي به نان در دست دختر دارد:

- اينجه خو همه گي ريش دارند، دو دانه ديگه هم لنگي داره.

- اوه خدا! او كه نكتايي هم زده، او ره مي‌گم.

پسر خودش را به دختر نزديكتر مي‌كند و به نان در دستش چشم مي‌دوزد، بوي نان آب در دهنش مي‌اندازد؛ مي‌گويد:

- خو اينجه همه هم لنگي دارن و هم نكتايي؛ اما هر كس باشه حتما به خود راي داده!

دختر هنور هم بالا مي‌بيند:

- خي هر كس به خود راي داده؟

پسر دستش را براي گرفتن نان آهسته نزديك مي‌كند و با دست ديگرش گردن خريطة بزرگش را مي‌فشارد:

- ها، همه گي به خود راي ميتن.

بعد با يك حركت سريع نان را از دست دختر مي‌كشد و در يك چشم به هم زدن، خريطه‌اش را به پشت مي‌اندازد و در امتداد پياده رو مي‌دود. دختر يك لحظه آرام مي‌ماند، پاهايش را تكان نمي‌دهد و به راه رفتة پسر چشم مي‌دوزد. هنوز پسر زياد دور نشده كه دختر هم به سرعت با جيغ و فرياد و فحش هاي متواتر، خريطه‌اش را بر مي‌دارد و به دنبال پسر مي‌دود. پسر كمي دورتر ايستاده و با عجله آخرين لقمه هاي نان را مي‌جود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:0  توسط زهره نجوا  | 

 

حرفهای زیرگوشی بازار انتخابات

دستانش آرام آرام به روي پوستر مي‌لغزد و تكه تكه از ديوار جدايش مي‌سازد؛ اما شرش سمج پوستر را آن چنان با ديوار يكي كرده است كه گاهي دستان عصباني مي‌شوند و آرامش كارشان را از دست مي‌دهند. او جوان بلند بالا و شيك پوشيست. پيراهن زيباي آبي، با پتلون سياه. نكتاييش را جالب بسته و عينك هاي آخرين مدل آفتابي به دقت روي موهايش جا خوش كرده است. وقتي با سوال اين كه چرا پوستر ها را پاره مي‌كند، مواجه مي‌شود. كمي وارخطا و تا حدي هم حيران مي‌گردد. من من مي‌كند و در جواب مي‌گويد: "خوب گپ خاصي نيست، همين طور!" شادمانه مي‌خندد و صادقانه مي‌گويد: "مرض دارم! هدف ديگري نيست. مه از طرف كدام كانديداي ديگر مامور نشديم! و نه ضد زن هستم! به هيچ وجه!"

آغاز مبارزات انتخاباتي، در يك شب با پوسترهاي مختلف و ژستهای هاي زيبا و نا زيبا در و ديوار شهر را آرايش داد. شعارهاي جديدي سر داده شد و به يك باره بم خدمتگزاري به مردم منفجر شد و چهل و یک نفر با هم به خدمت مردم در آمدند. تغيير، تغيير و اميد، تغيير مثبت، تغيير در دسترخوان مردم، آغاز نو، كودك امروز سرماية فردا و مردم ما صبور اند، غيرتمند اند و... شعارهايست كه به رنگهاي مختلف بر پوسترها خودنمايي مي كنند و يك نگاه كوتاه به این شعارها اين عقيده را كه كانديدان ما در تقليد، از هر نوع آن، دست بالاي دارند، قوت بيشتري مي‌بخشد.

اما برداشت هاي مردم از اين شعارها چيست؟ "تغيير" هاي زنده‌گي مردم از كجا آغاز خواهد شد؟ آيا به تغيير اميدي است؟ آيا تضميني براي ختم خوب و به خير اين"آغاز نو" وجود دارد؟ چه راهي براي استفاده از "كودك امروز" براي سرمايه گذاري آينده وجود دارد؟  چه گونه مي توان از ميان 41 نفر "اولاد صادق كشور" را شناخت و تشخیص داد؟ و هزارن سوال ديگر كه ذهن شهرواندان كنجكاو و سياست دان افغانستان را در هم پيچيده است. بي‌علاقه‌گي مردم به انتخابات عجيب نيست، علت دارد و آن اين كه برنامة در كار نيست و فقط پوسترها، خلاقيت و هنر عكاس و شعار ها، رايج بودن فرهنگ تقليد را نشان مي دهد؛ اما در اين يك ماه باقي مانده به انتخابات، بالاخره کاندیدان به کمک عکسهای متفکرانه، اقتدار گونه، محبت آمیز، معصومانه و با ژستهاي مدل های بالیودی توانستند تا حدي تب و تاب انتخابات را در شهر - شهر كابل- بالا بیارند و مردم خواسته و نخواسته، با اميد يا نااميد و زماني هم به شوخي، ابراز نظرهاي نمایند. اما آيا مردم به كانديدان شان كه خويشتن را فرزندان راستين وطن مي خوانند، باور كرده اند؟ يك گردش كوتاه در شهر مي‌تواند انتخابات را از ديد مردم شهر 4 مليوني، كه 41 كانديدا، فقط براي آنان تبليغ مي كنند، به نمايش بگذارد.

***

جمعيت كوچكي، حدود ده، دوازده نفر، موتري را دوره كرده اند كه عكسهاي يكي از كانديدان مشهور انتخابات، مانع است تا بداني موتر چه نوع و رنگي دارد. كانديدا از بالاي موتر با بلند گوي كوچكي با مردم صحبت مي‌كند. از آرمانهايش براي ملت مي گويد و از اين كه اگر به قدرت برسد زمين هاي شير پور- به گفتة او چورپور – را ميان مردم غريب تقسيم خواهد كرد. مرد جواني عرق ريزان خودش را به موتر مي‌رساند و دستش را به سوي كانديدا براي احوال پرسي دراز مي‌كند، خوشي از چهره اش مي‌بارد. كانديدا از خودش و زنده گيش مي پرسد و مرد نفس زنان از نبود موتر، انبوه كثافات، گرمي هوا، غريبي و گراني نرخ ها مي‌گويد و كانديدا نيز وعدة بهتر شدن وضع را مي‌دهد. مرد جوان دستش را سايه بان مي‌كند و براي گوش گرفتن صحبت ها باقي مي‌ماند، پير مردي كه زمان كوتاهي در برابر جمعيت مكث كرده بود، سرش را تكان مي‌دهد و زمزمه مي‌كند: "به درد نمي‌خوري برادر، كي گپ تو را گوش مي‌گيرد؟ كي مي‌خواهد در خيمه زنده‌گي كند و غذاي خود را به ديگري بدهد؟ تو خوبي؛ اما نه براي رياست جمهوري! راهش را بلد نيستي!" آهسته آهسته مردم بيشتر مي‌شوند و موتر براي اين كه ازدحام را جلوگيري كرده باشد، حركت مي‌كنند. جواني كه سي ديي را از كانديدا در آخرين دقايق مي قاپد وعده مي‌دهد كه پوسترهايش را تبلیغ خواهد كرد. تنها تبليغي كه در سطح شهر چشمگير نيست و حتا به چشم نمي‌آيد، از اوست. او کاندیدایست که کمترین مصرف را در کارزار انتخاباتی داشته است. به گفتۀ فرهاد،جوان 22 ساله که از دانشگاه بیرون شده است، "دمدمی مزاج و عصبیست و قهر و ناز زیادی دارد! او بهترین و دلسوزترین آدم روی زمین است؛ اما نه برای قرن بیست و يك و  برای کشوری که در فرآيند جهانی شدن قرار دارد! او مي توانست بهترين امير و خليفه در 400 سال قبل باشد!"

***

یکی دیگر از کاندیدان، شهر نو را برای حضور میان مردم انتخاب کرده است، کاندیدا با دريشی نقره یی و عینک های دودیش به سوی مردم از داخل موتر دست تکان می‌دهد و  مردم نیز  بی‌اعنتا از کنارش رد می‌شوند و کسی حتا زحمت دست تکان دادن را نیز نمی‌کشد؛ اما تبصره ها ادامه دارد، جوانی که زیر سایۀ سایه بان مغازۀ ایستاده است، با دوستش که روزنامه می‌خواند بحث جالبی راه می‌اندازد: "این بیچاره آرزوی ریاست جمهوری را نتوانسته از دلش بیرون کند، دور گذشته نیز کاندیدا بود؛ اما رأی نیاورد، فکر کرد یک بار دیگر چند ماهی شهره آفاق شود!" دوستش در حالی که متفکرانه به موتر کاندیدا چشم دوخته در جواب می‌گوید: "... عجب موتر دوهزاری هم دارد! این کاندیدان بیشتر شان برای این که در دولت بعدی سهمی به دست بیاورند و یا هم تا حدی مشهور شوند و توجه ها را جلب نمایند، خود را نامزد می‌کنند. اگر نه خودشان هم می فهمند کسی برای شان رای نمی‌دهد و صاحب اصلي روي چوكي شرش شده. یکی از كانديداي دور قبل بعد از انتخابات به قوماندانی رسید، حالا نيز نامزد شده. اطمینان دارم که این بار به ریاست و یا هم وزارت می‌رسد!" هر دو پوزخندي مي‌زنند و دوباره سر در روزنامه فرو مي برند.

***

پير مرد كه بر عصاي قهوه‌يي رنگش تكيه داده است، لنگیش را از سرش برداشته تا زمانی که به پوسترهای تبلیغاتی کاندیدان نگاه می‌کند، نیفتد. چشمانش را كوچك مي‌كند و به تصاوير متعددي كه روی دیواری را در شهر نو گرفته است، مي دوزد. با دقت نام ها را هجا می کند و شعارها را می خواند؛ اما در عین حال گفتگويي نیز با جوان همراهش دارد: "کدامش خوب و لايق است به نظرت؟" پسرجوان كه درس خوانده به نظر می‌رسد، سر شوخيش باز مي‌شود و در حالی که با چانه اش بازی می‌کند، تمسخر كنان مي‌گويد: "نمی‌فهمم، فکر کنم این خانم بهتر است." با انگشتش اشاره می‌کند به پوستري كه عكس‌هاي كانديداي در آن چهار تایی چاپ شدة:" این یکی به چهار رنگ عکسش را چاپ کرده که نشان بدهد می‌تواند به هر رنگی در بیاید! هر رنگی که دوستانش و متحدانش بخواهد، خوب همين هم تغيير مثبت است." پير مرد با عصايش به پاي جوان ضربة مي زند: "سر سياسر گپ نزن! سياسرها را چه غرض به اي كارها" اما جوان سر شوخي دارد: "ني بابه، اين ديگر هم خوب است، گفته خواهران و برادران، اينده در دست خود شماست، يعني همه تان باز دل تان هر چه كه كرديد، مه فقط رييس جمهور شوم باز هر چه كردين به مه غرض نيست! همه تان آزاد  هستيد!" بابا هم مي خندد و سرش را تكان مي دهد.

***

مندوي كابل، بازار عمده فروشي پر جمعيتيست كه در مزدحم ترين ساعاتش از سوي يكي از كانديدان مورد بازديد قرار مي گيرد. مردي با لباس منظم رسمی در حالی که یک گروهی از مردان مسلح همراهیش می کنند. کمی مشوش و ناراحت به نظر می رسد، با یکی دو نفر از مغازه داران دست می دهد و کارتهای کوچکی را به آنها تقدیم می کند، مرد مسنی که عرق از سر و صورتش می ریزد، کارت را مي گيرد، به آن چشم می دوزد و به کاندیدا می بیند و بعد با خیال راحت کارت را ریز ریز می کند و پیش پای کاندیدا می ریزد! بی اعتنا به پوزخندها و خنده های کوتاه مردم و تعجب کاندیدا به مغازه اش بالا می شود، مغازه دار دیگری که کلاه کاهی روی سرش گذاشته، در حالي كه مي خندد کارت را از چشمش دور و گاهی هم نزدیک می کند و از همسایه اش کمک می خواهد: "... ای چی نوشته؟! چقدر رنگ مصرف کرده و در عکس خوده پز گرفته!" مغازه دار همسایه در حالی که کارتن ها را جا به جا می کند بی توجه به حضور کاندیدا و بدون این که نیم نگاهی به کارت بیاندازد، می گوید: "نوشته ای پدر لعنت ها، به من رای بدهید و گر نه می کشمتان! دیگه چی نوشته باشه؟ بنویسد که لیست ضروریات خانه تان را نوشته کنید یا این که اگر کار نداری برایت کار بدهم؟!" مرد اولی می خندد و دیگران نیز قهقه سر مي دهند، شوخي ها آغاز مي شود؛ اما کاندیدا كه ديگر رمقي ندارد و از اين استقبال جالب جا خورده است، جلو نمی رود، به موترش می نشیند و حرکت می کند. تبصره های تند و غلیظ با خنده ها ادامه دارد.

***

غروب است و مردم خسته روان به سوی خانه های شان، اما تعداد دیگری با سر و وضع آراسته به سوی یکی از هوتلهای مشهور شهر کابل روان اند، آنجا کمپین یکی از کاندیدان تا 10 شب ادامه خواهد داشت!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:30  توسط زهره نجوا  | 

 

مدينه در زندان

 

بهار 1387، زندان زنان بادام باغ- كابل

يكي از ديوارها، گول است و در نتيجة آن اتاق جالب به نظر مي‌رسد. اين جا اتاق نظارت زندان زنان در كابل است. چهار ساعت از حضورم در زندان مي‌گذرد. بيشتر زندانيان مرا به ياد دارند. در تابستان سال قبل بود كه آنان را در يك روز گرم، ملاقات كردم. آن روز وقتي پنجره هاي در كنار هم آمدند، نفسم بند آمد؛ ولي امروز وقتي او را براي بار دوم ديدم، براي لحظة قلبم فرو ريخت. همان قد و قامت، همان آرايش مو و همان پيراهن و تنبان اتو كشيده. فقط بوت هاي مردانه اش جاي چپلي هاي مردانه را گرفته بود. از عقب شيشه هاي بزرگ اتاق، دست راستش را بلند مي‌كند و با حركت انگشتانش، همراه با لبخند ساخته‌گي كه زيبايش مي‌كند، سلام مي‌كند. وقتي صورتش را بر مي‌گرداند، عصباني و خطرناك با زني كه چشمان سبز دارد، دعوا مي‌كند. سر و صدا باعث مي‌شود خودش را به داخل اتاق نظارت بيندازد. حاكمه، براي اولين بار او را مي‌بيند. دهانش باز مي‌ماند، اگر در موردش از من نشنيده بود، از حيرت فرياد مي‌كشيد.

***

تابستان 1386، زندان پلچرخي-كابل، بخش اناثيه

با جيغ و گريه چند زن، از جا پريده بودم. با عجله به دهليز نمور و تاريك رفته بودم. ديده بودم كه مرد جواني در حالي كه كارد بران و براقي را در دست دارد، با جيغ زني را فرا مي‌خواند و او  نيز با فرياد در حالي كه مادة سرخ رنگي از دستانش مي‌ريزد، جوابش را مي‌دهد. دو سه زن و دختر جوان، آن ها را از هم جدا مي‌كند. مرد با فحش هاي ركيك زن را تحريك مي‌كند تا به سويش حمله كند. با فرياد در اتاق آمر زندان را كوبيده بودم و خبر داده بودم كه اگر عجله نكنند، كشت و خون در راه است. قومانداني كه تفنگچه اش را به كمر مي‌بست، به آرامي به سوي زني كه چشمان سبز داشت، و سگرتي در دستش دود مي‌كرد، نگريسته بود، زني كه لحظات قبل در اتاقش رو كرده به من و گفته بود: ” از رنگ سفيدت معلوم است، خيلي دلسوزي و نيامدي باغ وحش! اگر بفهمم كه بر ما مي‌خندي، خودم سرت را مي‌برم.“ و بعد از بالاي چپركتش به پايين پريده و دود سگرتش را به رويم پاشيده بود و من نفسم را از ترس نه كه از نفرت سگرتش بند كرده بودم.  زن با نگاه هاي مرموزش، به سويم ديده بود: ” نترس! با شما كاري ندارد. مدينه ديوانه است“ گفته بودم او يك مرد است كه داخل بخش زنان آمده است. با غضب و فحش ركيكي گفته بود: ” برو پي كارت، او زن است. مرد باشد، اينجا بال و پرش مي‌سوزد“ و كت كت خنديده بود. وقتي به دهليز بر گشته بودم، مدينه را در حالي كه پول ها را مي‌شمرد و فحش هاي ركيك مردانه را نثار زن مي‌كرد ديده بودم. از كنارم رد ‌شده بود و من به ديوار ‌چسپيده بودم. 

***

بهار 1387، زندان زنان، بادام باغ- كابل

 

بعد از يك دعواي مفصل مي‌خواهد حرف بزند. چوكي را عقب مي‌كشد، دامنش را با يك حركت پسرانه پشت مي‌اندازد و مي‌نشيند. موهاي سرخ رنگش پريشان است. يك حلقة آن به طرز زيبايي در برابر چشمش قرار گرفته و او هوشيارانه، با تكان هاي سرش، بيشتر آن را به روي چشمش مي‌آورد. دستانش را روي ميز مي‌گذارد و من متوجه حناي دستش مي‌شوم. انگشت كوچك دست چپش را در يك خط مستقيم به كف دستش رنگ كرده است و انگشت دومش را انگشتري با نگين سرخ رنگ زينت مي‌دهد. يخن پيراهن تنبان مردانه اش، كه خيلي خوب اتو كشيده است، تا دكمة آخر باز است. جيل مهره هاي رنگارنگ در گردنش خودنمايي مي‌كند و در نهايت ختم مي‌شود به الله مهره‌يي. 

صورت دراز رخ گندمگون دارد. چشمان بزرگ سياه با مژه هاي بلند، ابروان پر پشت و سياه، بيني كشيده و باريكش او را زيبا نشان مي‌دهد؛ اما اين زيبايي را دندانهاي دود زده‌اش لكه دار مي‌كند. بوي زنندة سگرت از چند قدميش اذيتم مي‌كند. سر تا پايش بوي تنباكوي سوخته مي‌دهد و دو انگشت دست راستش زرد رنگ مي‌زند.

وقتي مي نشيند، به دقت به سويم مي‌بيند؛ اما انگار از نگاه هايم مي‌شرمد. لبخند از سر بي قيدي مي‌زند و سرش را پايين مي اندازد. براي يك لحظه حس مي‌كنم پسر نوجواني در برابرم نشسته است. پسري كه از نگاه هاي دختري مي‌شرمد و هراس دارد.

دستانش را با تحكم مردانه در برابرش، بر روي ميز به هم گره مي‌كند. سرش را چون پسر جوان و مؤدبي، كمي به جلو خميده و رو به پايين مي‌گيرد. حيرت مي‌كنم و براي لحظة دست و پايم را گم مي‌كنم. دوباره همان لبخند. چشمانش را مانندجواني كه از ادب نمي‌خواهد به سويت نگاه گند، به پشت سرم مي‌دوزد. به هر سوال ساده و مختصر جواب مي‌دهد. سرش را به يك بغل كج مي‌كند و يخن پيراهنش را به شيوة پسرانه بالا مي‌اندازد. وقتي از ازدواجش صحبت مي‌كند، در حرفهايش نمي‌گويد شوهرم، مي‌گويد با يك " نفر" ازدواج كردم.

***

مدينه سي و شش سال دارد. وقتي هفده سال داشت با اولين شوهرش ازدواج كرد. ازدواجش بعد از نه ماه با مرگ شوهرش به پايان رسيد. در 22 ساله‌گي عاشق مردي كه شش زن داشت شد و به خواست خودش با او ازدواج كرد؛ ولي به زودي شوهرش را برادران آخرين خانمش، به قتل رساندند و او كه وارث همه دارايش بود، از سوي برادر شوهرش به جرم كشتن او زنداني شد و هژده سال را بايد در زندان سپري كند. او نتوانست ثابت كند كه بيگناه است؛ چون براي اين كار بايد با برادر شوهرش ازدواج مي‌كرد تا او رضايت مي‌داد كه از خون برادرش گذشته است. ازدواج بدون عشق برايش معنايي نداشت، پس زندان را پذيرفت.

كم کَمك ترسم  گم شده، راحت سوال مي‌كنم و او هم بدون اين كه به من ببيند جواب مي‌دهد. مي‌خواهم به من ببيند، مي‌خواهم در چشمانش ذرة از احساسش را  ببينم. احساس مادرانه اش را نسبت به دختر تقريبا 7 ساله اش، نسبت به شوهر عياشي كه به خاطر عشقش در زندان است. احساس زني را كه در زندان از خودش بيگانه گشته، زني كه زنده‌گي را روي جادة بي‌‌تفاوتي رها كرده است و ديگر توجهي به آن ندارد؛ ولي او به من نمي‌بيند، به انگشتانش كه به  هم گره شده اند نگاه مي كند و گاهي كه نياز به فكر مي‌داشته باشد، ديوار را بر من ترجيح مي‌دهد.

وقتي علت نحوه لباس پوشيدنش را مي‌پرسم، چشمانش برقي مي‌زند و بعد از لحظة آرام مي‌گيرد. در حالي كه خيلي دهانش را مزه مزه مي‌كند، براي دومين بار به من مي‌بيند. در نگاهش عصبانيت با عقده موج مي‌زند. تنگ شان مي‌كند و متوجه مي‌شوم كه خطوط افقيي پيشاني گندميش را گرفته اند؛ مي‌گويد: ” اين استايل خاص منست، هيچ كسي نمي‌تواند مرا وادار به تغيير كند.“ با تكان دادن سرش موهايش را بيشتر پريشان مي‌كند.

***

زن چشم سبز، در حالي كه خودش را در چوكي پهلوي مدينه جا به جا مي‌كند، مي‌گويد: ” همين مدينه بود كه همه ما زنان زندان را بدنام كرد. او بود كه با داد و فرياد براي فوزيه كوفان ( كوفي) گفت كه به او تجاوز شده. مگر اين جا چه كسي آمده مي‌تواند؟!“ بعد به من مي‌بيند و يك ابرويش را بالا مي‌اندازد. مدينه به آرامي سرش را به سوي او مي‌گرداند. چشمانش را بزرگ مي‌كند و من و حاكمه متوجه آمدن توفان مي‌شويم؛ اما دوباره  چشمانش را كوچك مي‌كند، بدون آن كه به ما ببيند، چوكي را عقب  مي‌اندازد و بلند می شود. در حالي كه دامنش را مرتب مي كند، صورتش را به صورت زن چشم سبز نزدیک مي کند: " مي ترسين نه!؟ معلوم نيست دختري كه زاييدي از كي بود!" زن چشم سبز جيغ مي كشد و مي خواهد ظبط نكنيم. فحش و ناسزا و به دنبال آن زد و خورد.  مي لرزم و انگشتانم مور مور مي‌شود. حاكمه رنگ به رخ ندارد و حال مان از فحش هاي كه به هم مي دهند، به هم مي‌خورد. جيغ و فرياد آن دو گروه كوچكي را گرد  آورده است؛ اما پليس نگهبان مي‌خندد و آن دو را تشویق به ارمش می کند. بالاخره مدینه کوتاه می آید. در حالی که چند زن او را به سوی در می برند، بستة سگرتش را از یک دست به دست دیگر می گرداند و بالا سرش تكانش مي‌دهد و درحالي كه بيرون مي‌رود مي‌گويد: " بگوييد، هر چه دروغ  ياد دارين، اين ها هم دروغ  كار دارند! راست من نشر نمي‌شود."

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:45  توسط زهره نجوا  | 

 

یادداشت: باز هم یک نوشتۀ تکراری! فکر می کردم نوشتن این واقعه ( اگر واقعه باشد!) زیاد جالب نباشد؛ اما برای "به ماه" شدن بد نیست. اگر چه قصد نداشتم چنین مطلبی را این جا بگذارم.

***

دختر سرش را به شیشه می گذارد و به بیرون می نگرد. به آب گل آلودی که با حرکت تایرهای موتر به هوا می شود و به سر و صورت مردم می پاشد. با بی حوصله گی به رو به رو، به آیینۀ کوچک می بیند و چادرش را بیشتر روی گلو و یخنش جا به جا می کند. زن بغل دستش سمجانه به او چسپیده  نشسته است. ناخنهایش رنگ ناخن سیاهی دارد و یک حلقۀ طلایی با چند انگشتر زرد رنگ بر انگشتانش خودنمایی می کند، هیچ جلایی ندارند. دختر دستانش را به هم گره می کند و انگشتر نقره ییش را روی انگشتش جا به جا می کند. زن با صدای بلند ساجق می جود، باد می کند و ترق ترق آن را هر چه بلندتر می کشد. چادریش را روی چهره اش می کشد و دختر سنگینی نگاه های زن را از پس چادری حس می کند. زن دو سه بار نفس عمیق می کشد و می خواهد چیزی بگوید؛ اما باز هم نمی گویید. دختر انتظار دارد زن حرف بزند تا او از بار نگاه هایش رهایی یابد. زن بالاخره رو به دختر می گوید:

-          محصل هستی؟

دانشگاه با درخت های بلندش در برابر چشم دختر می ایستد. قد می کشد و به آسمان می رسد. با بی علاقه گی می گوید:

-          نه!

-          پس چی؟

-          کار می کنم.

-          عروسی کردی؟

-          نه!

-          به خواست خود عروسی می کنی؟

-          هان.

-          میشه برادر مره بگیری؟

راننده به شدت برک می گیرد و دختر سرش به سیت رو به رو می خورد. نمی داند بخندد یا نه، با تعجب به زن می بیند. زن  چشمک چادری را به رویش می کشد و می خندد. با خنده، کمان ابروانش کمانتر می شوند.

-          نه!

-          چرا؟

دختر فکر می کند، چرا با او ازدواج نمی کند؟ از سوال خودش خنده اش می گیرد و صدای قت قت خندۀ زن را می شنود:

-          اگر فکر می کنی که نمی شناسیش، خیر، مه کمکت می کنم. تو ببینیش حتما خوشش می کنی. مقبول و جوان است، خیلی مقبول! زیاد پیسه دار! دو بلدنگ دارد و یک حویلی. آرام می شوی و نیک بخت.

دختر به تعمیر بلندی که از برابرش می گذرند چشم می دوزد، تعمیر از برابرش می گذرد و رنگ چراغ های تزئینی منتشر می شود.

-          برادرت چه خوانده است؟

-          بی سواد است! اما بیسوادی نه که در برابر با سواد ها خاموش بماند. هوشیار است.

دختر لبهایش را جمع می کند و شانه بالا می اندازد:

-          خوب است.

-          یک گپ است که او... که ... اصلا خانم اولش فوت شده!

دختر از جا می پرد و به چشمک چادری چشم می دوزد. ابروان کمان شده دوباره کمان می شوند. زن خندۀ بلندی می کند و دختر یک بار دیگر به آیینه چشم می دوزد، یعنی تا این حد شکسته به نظر می رسد؟! راننده آیینه را میزان می کند، پوزخندی که می رود به خنده تبدیل گردد بر لب دارد. دختر رو بر می گرداند و با حیرت می پرسد:

-          پس اولاد هم دارد؟! چند تا؟

-          یک چهار تا دارد، سه تا پسر یک دختر!

-          خنده در دل دختر می میرد. چشمانش را به هم می زند:

-          اها، کم دارد!

-          ها! یک عمرزنده گی کردند. بیست، بیست و پنج سال! اما او خیلی جوان است. اصلا معلوم نمی شود که چهار اولاد دارد!

-          چند ساله است؟

-          چهل و پنج پنجاه باشد! خیلی جوان به نظر می رسد.

دختر مردی را می بیند که با دقت به موهای ماش و برنجیش شانه می کشد، شانه را پف می کند و دوباره به جیب می گذارد. به آیینۀ رو به رو می بیند و با خود فکر می کند" تا این حد شکسته به نظر می رسم؟ تا این حد پیر به نظر می رسم؟" به خودش می بیند، به صورت گردش و به ابروان درشت سیاهش. عینکش را جا به جا می کند و به فکرش می خندد: " مگر فرقی می کند؟" زن من من کنان ادامه می دهد:

-          اما یک گپ را برایت می گویم. باید فهمیده تصمیم بگیری، مردم می گویند، خدا نکند من بگویم، مردم می گویند که برادرم خودش زنش را کشته است. مرده اش کبود بود!

این بار دختر برای تنفس هوا کم می آورد. چهره کبود شدۀ زنی را می بیند که نفس نفس می زند. احساس خفه گی می کند و چادرش را روی گلو شٌل می کند:

-          می خواهی یکی دیگر را هم بکشد؟

-          نه خدا نکند، خو مردم می گویند. 

-          بزرگترین اولادش چند ساله است؟

-          دخترش اندازۀ تو باشد! کمی از تو بزرگتر!

دختر به شک می افتد، زن داستان می گوید؟ یا واقعیت؟

-          پس چرا یکی را از اقوام تان نمی گیرید؟

-          هیچ کس او را نمی گیرد! همه می گویند زن داشته و اولاد دارد.

-          خوب یک زنی که شوهرش مرده و یا طلاق گرفته باشد، برایش بگیرید.

-          نمی گیرد. دختری می خواهد که جوان باشد، پانزده شانزده ساله باشد! از هفده نباید بیشتر باشد! برای همین تو را انتخاب کردم!

دختر بلند، بلند می خندد و با دست به پیشانی می کشد:

-          چه عجب!

با خود فکر می کند، تا این  حد کودک به نظر می رسم؟ یعنی تا هنوز هم شانزده ساله به نظر می رسم؟ آه خدایا!

-          یک گپ دیگر هم است، او ... برادرم با زنان و دختزان زیادی ارتباط دارد! اما او خوش دارد زنش در خانه باشد، از زنهای که در بیرون کار کنند خوش ندارد.

دختر داشت از حرفهای زن دست خوش احساسهای گوناگونی می شد. نمی دانست بخندد یا عصبانی شود. به زن چه بگوید تا دیگر حرفی نزند.

-          خوب می شود نمرۀ تلفنت را بدهی تا خبرت کنم و به دیدن برادرم برویم؟ همین حالا هم می شود!

-          نه خواهر جان!

-          یک بار ببین عیبی ندارد.

-          وقت ندارم باید بروم دفترم، کسی را بیابید که به هم بیایند، یک وجه مشترک داشته باشند. برادر شما زیباست، پولدار است و علاقه دارد خانمش در خانه باشد، من برخلاف همۀ این ها استم!

-          زیاد پالیدیم، حالی یک معلم را خودش گپ داده! ببینم چه می شود.

موتر در ازدحام جمعیت گیر می ماند، دختر نمی تواند نگاه های تمسخر آمیز راننده را تحمل کند، در را باز می کند. زن در حالی که چادریش را روی صورتش جا به جا می کند و می گوید:

-          اگر قبول می کردی خوشبخت می شدی!

دختر در را به هم می زند، سرش را به سوی پنجره خم می کند. چند دقیقه به چشمک چادری خیره می شود و بعد می گوید:

- آرزو دارم شما خوشبخت باشید، کافیست!  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:23  توسط زهره نجوا  | 

 

به دنبال عطر گلاب در کوچه های تنگ شهر

دلهرة عجيبي دارم. از كوچة تنگ و تاريكي كه جوي آب باريكي در آن روان است به سختي رد مي‌شويم. مرداني كه از آن‌جا مي‌گذرند، بدون اين كه اندك توجهي به عرض كوچه داشته باشند، همه كوچه را پر كرده اند و ما براي اين كه راحت بگذريم به ديوار خاكي مي‌چسپيم. دو رسته دكان كوچك، كوچه را تا آخري كه نامعلوم است، مي‌برند. در اين دكانها هر آنچه بخواهي پيدا مي‌شود: انگشترهاي نقره‌يي، دستبند های دانه نشان، الله كنده كاري شده اند در پهلوي صليب كوچكي كه دانه هاي سبز رنگ بر آن نقش بسته اند، در يك رديف چيده شده اند. بسته‌های مهر، نگینهای درشت و کوچک و دستمالهاي كه در گوشه هايش نوشته اند ” مبارك هو“ و در هوا مي‌رقصند. رگه های سبز، سرخ و آبي رنگ از آن بالا مي‌روند و به آسمان آبي، خيلي آبي، ختم مي‌گردند. دستمالها به صورتم مي‌خورند و بوي گلاب از آن پخش مي‌شود.

از دور گنبد آبي رنگ پيداست كه پرچم سبز رنگ بزرگي در زمينة آبي آسمان با باد بر آن آرام آرام تكان مي‌خورد. تقريبا اولين باريست كه به زيارت مي‌آيم. يادم نيست چه زماني آمده بودم. فقط به ياد دارم كه بعد از این که دعا خواندیم در ازدحام جمعيت راهي باز كرديم و به ديدن فالبين‌ها رفتیم. فالبيني كه فقط مي‌دانست زن بلند قامت سبزه چهره، دختران و زنانی که برای دیدن فال شان آمده بودند را، جادو كرده است. يادم هست كه در آفتاب سوزان همه قبرستان را زير پا كرديم؛ اما نشاني از پدربزرگم نيافتيم. آخر روز بر بلندايي ايستاديم و غروب را تماشا كرديم. پدرم براي پدرش دعا خواند و من تعجب كردم كه كسي ديگري نيز هست كه پدرم دوستش دارد و برايش مي‌گريد.

دستي با بستة شمع در برابرم قرار مي‌گيرد. دست را تعقيب مي‌كنم به پسر بچة كوچكي مي‌رسد كه داغ بزرگي بر گونة چپ دارد: ” شمع؟“ هما دستم را مي‌كشد: ” بايد زودتر تمام كنيم، وقت نيست. اما از كجا بايد رفت؟ من كه اولين بارم است، مي‌شود راهنما گرفت؟“ به او مي‌بينم. به صورت مثلثيش كه آرايش خفيفي دارد. ” نه! جمعيت ما را راهنمايي مي‌كنند.“

دم در مقدار پولي را به صندوق اعانه مي‌اندازيم. اين هم كار خيري كه بايد مي‌كرديم. پسرك در كنارم مي‌رود و انتظار دارد بسته را از دستش بگيرم. به در بزرگي مي‌رسيم كه چهار تاق باز است و جمعيت كه همه سياه اند.

سقف چوب کاری زیبایی دارد و قندیل کوچگ و خاک گرفتۀ که از هجوم مگسها در تابستان به امان نمانده است، از آن آویزان است. همه مردمان سیاه پوش، زیرلب دعا می‌کنند و بسته های شمع را در مشت می‌فشارند. من و هما دست به دست هم می‌رویم تا در بیروبار هم دیگر را گم نکنیم. باید عکسهای آماده کنیم برای این روز. برای روز هفتم محرم.

جمعیت ما را به حویلی می‌رسانند و در برابرصف طویلی می‌رسيم که مردان و زنان در دو قطار جداگانه با چهره های در هم کشیده، انتظار می‌کشند. زنان با فریاد مارا دعوت به رفتن به آخر صف می‌کنند. جمعیت می روند و من جا می‌مانم. هما را جمعیت برده است. در این هنگامه متوجه حضور آشنایی در پهلویم می‌شوم. پسرک دوباره در کنارم است. دو بسته شمع در دست دارد. در حالی که جمعیت به ما فشار می‌آورد دوباره بستۀ شمع را به سویم دراز می‌کند. کسی به شدت به او تنه می‌زند. پسرک یک قدم به جلو می‌افتد و شمع ها به روی زمین می‌پاشند. خم می‌شود تا شمع های گلی را جمع کند. می‌نشینم و با عجله کمکش می‌کنم تا شمع ها را از زیر پاها جمع کنیم.

-          نامت چیست؟

-          چرا؟

-          هیچ

-          عکس می‌گرفتی؟

پس در بیرون مرا دیده است. دستانش را که گلی شده اند به سویم دراز می‌کنند. دستم را پیش می‌کنم. شمع ها را روی بقیه در دستم می‌ریزد. به شمع ها می‌بینم: سبز و سرخ و گلابی استند. آبی نیست.

-          چرا می‌گرفتی؟

بلند می‌شویم و او دستهایش را به لباسهایش پاک می‌کند.

-          کارم است. چند؟

چشمانش می‌درخشد و  دست به جیبش می‌کند:

-          ده. دیگه هم کار داری؟

دو بستۀ دیگر را بیرون می‌کشد.

-          نه کافیست. این ها را کجا روشن کنم؟

پول را به دستش مي‌دهم. به سرعت در جيبش جا به جا مي‌كند:

-          همین جا. من هم روشن می‌کنم.

برمی‌گردیم و با هم راه می‌افتیم. آسمان آبیست و درخت بلندی وسط حویلی بزرگ با بمبۀ دستی قرار دارد. تنۀ درخت پر است از میخ های کوچک که تا گلو به آن کوبیده شده اند.

-          اگر دردی داری به این درخت با میخ بکوب، درد خوب می‌شود.

دست چپ می‌پیچیم و به دو اتاق دود زده می‌رسیم. پسرک پیش می‌رود و داخل می‌شود. کمره را به دستم مي‌گيرم.

-          بده روشن کنم!

شمع‌ها را به او می‌دهم. دانه دانه با شمع دیگری روشنش می‌کند. زیر لبش دعا می‌خواند و از من می‌خواهد دعا کنم.

-          دعا کن!

-          چه دعایی؟

-          هرچه می‌خواهی.

-          مگر خدا خود نمی‌داند؟ خدا که از همه چیز آگاه هست. چرا دوباره بگویم؟

می‌خندد:

-          دلت.

چند تا عکس می‌گیرم. تلفن زنگ می‌زند، هما است: ”به قار خدا شوی، کجا هستی؟ باید برویم دفتر. روز تمام شد. دم در منتظرم باش.“

پسرک را گم می‌کنم. شمع ها می‌سوزند و من دردلم به یک دعا فکر می‌کنم. به حرفهای که نگفتم. در آخرین لحظات به آشپز خانه سری می‌زنم و در میان دود و سیاهی دستی برایم نان و حلوا می‌دهد. حلوای داغ. زنان صورتشان را می‌گیرند تا عکاسی تمام شود.

راه خروج خلوت تر است. زنی که دستمال سبزی به سرش بسته، اسپند دود می‌کند و در میان دود آن هما را می بینم که دست تکان میدهد. چهرۀ آشنای پسرک را می‌بینم که زنی را با بقچۀ بزرگی همراهی می‌کند. دو دسته شمع روی دستش است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:50  توسط زهره نجوا  |