در میان انبوهی از مردمی که در تلاش اند تا از همدیگر سبقت بگیرند، کوشش می کند راهی برایش بگشاید، با دستان کوچکش به پشت مردان و زنانی که او را نمی بینند، آهسته می زند تا برایش راه را باز کنند. بکس کوچکش مانند لباسهایش خاکیست. دو زخم کوچک که جایشان خالی از مو اند، در سمت چپ سرش دیده می شود. چشمان بزرگ و میشی اش درخششی ندارند؛ اما به شدت در تجسس اند، تا نگاهی را به سویش خیره می یابد، با شتاب لبخندی روی لبانش رنگ می گیرد و بعد دوباره صورت معصومش گرفته می شود. با عجله خود را به او می رساند و بستۀ کتابهای را که روی دستش دارد، در برابر آنان می ریزد و هر کدام را نشانشان می دهد.
وقتی به من می نگرد، همان لبخندش زنده می شود، میز را دور می زند و خودش را به من می رساند. با یک دستش یخن پیراهن آبی رنگ و رو رفته مکتبش را درست می کند، بیکش را روی شانه اش بیشتر جا به جا می کند وکتابهای روی دستش را دانه دانه به من نشان می دهد. یکی از آنها را بر می دارد و با انگشتش زیر نام نویسنده خط می کشد، بعد با چشمانش و حرکت سرش به من می فهماند که نام نویسنده را بخوانم.
پشتی کتاب خوشرنگ است، روی دست می گردانمش، روی جلد آن با رنگ سبز نوشته است: « سپاس به کرامت، سعادت واقعی است» پایین تر از آن آمده است «کتاب اشعار». نام شاعر نیز پایین تر قرار دارد «شاعر: اصغرزاده». کتاب را باز می کنم و می پرسم، «این کتاب ها را می فروشی؟» پسرک سرش را به علامت تائید تکان می دهد، یعنی بلی. کتاب با مقدمه آغاز می شود و در آن، شاعر؛ نیکوکاری صادقانه را؛ راه رسیدن به خوشبختی دانسته و در صفحۀ دوم نیز زنده گی نامه اش چاپ شده است. نوریه اصغر زاده، در سال 1363 مکتبش را تمام کرده و حال که خانم خانه است، اشعاری را که سالها سروده، منتشر می کند؛ شاعر در پایان اول نمره بودنش را در مکتب، دلیل «شاعره» بودن امروزش بیان نموده. در همین چند سطر، اشتباهات املایی فروان به چشم می خورند، عقب کتاب را می خوانم: چاپ تاج محل کمپنی، دهکی منورشاه، قصه خوانی بازار پشاور.
سرم را بالا می کنم، پسرک با چشمان منتظرش به سویم می بیند. قسمتهای زیادی از پوست صورتش خشک شده و سرخ می زند. می گویم «صنف چند استی»، با انگشتانش 4 را نشان می دهد، می گویم «در کدام مکتب هستی؟» چشمانش دوباره سرگردان می شود، در میان جمعیتی که بی تفاوت به هم، در حرکت اند، می گردد. یک باره چشمانش برق می زنند و با عجله می دود. در یک چشم به هم زدن، از پیش چشمانم گم می شود و من کتاب در دست می مانم. جمعیت بیشتر شده اند و نمی توانم رنگ آبی پیراهنش را در میان انبوه رنگها بیابم. سه چهار جلد دیگر کتاب نیز روی میز ریخته اند. کتاب را باز می کنم و یکی از شعرها را خوانم:
«انتهاری {انتحارری}
انتهاری این چه بدکاریست زتو
خودکشی و مردم آزاریست زتو
کی بمیرانی تو اجنبیان زشت
مومنان را خانه ویرانیست ز تو
میکشی این کشور را بخاک و خون
درد سر و اشک بارانیست ز تو
کودکو {کودک و} برنا و پیر ز توست بری
دانکه دود و آتش افروزیست ز تو
گرباشی افغان یا احل{اهل} پشاور
با اسم اسلام شرمساریست ز تو»
می خواهم ادامه بدهم که دستی شانه ام را تکان می دهد، پسرک با دختری همسن و سالش که لباس مکتب به تن دارد، در برابرم ایستاده. دخترک، چادرش را که معلوم است زمانی سفید بوده، روی سرش جا به جا می کند و می پرسد: «کتاب را می خری؟» می گویم «چند؟» می گوید «صد و پنجاه روپیه.» می گویم «قیمت نیست؟»
در حالی که کتاب های دیگر را از بکسش بیرون می کند، می گوید: «خوب نویسنده کتاب مادرم است، ما غریبیم، پدرم مریض است، مادرم در خانه شعر می گوید و چاپ می کند و ما می فروشیم.» دو کتاب دیگر را نیز رو به رویم می گیرد: «اگه قصه خوش داری، می توانی کتابهای قصه اش را بخری. ای برادرم است، گنگه است. در خانه ما راکت خورد و از همان خوردی کر است، اما گپه می فهمه در لیسه استقلال درس می خواند».
دخترک، پول را که از دستم می قاپد، سرش را تکان دهد و با عجله و مهارت عجیبی کتابها را دوباره روی دستش می چیند و باز هم میان مردم گم می شود. ذهنم در هم می پیچد و سوالها هجوم می آورند، صورتم را بر می گردانم تا سوالهایم را با پسرک ادامه بدهم؛ اما او به من نمی بیند، بازهم چشمانش سرگردان است و به دنبال چهرۀ دیگری که به او خیره شود، می گردد.
نوشته شده توسط زهره نجوا در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت
پرده های یاسمنی و سپید را کنار می زنم و پنجره را می گشایم. یک باره سردی و سیاهی زمستان از شانه های خستۀ اتاق و پنجره رخت می بندند و به سوی آسمان ره می کشند؛ در عوض نور و صمیمت خورشید و روشنایی صبحگاهی با باد ملایمی ریه های پنجره را پر می کند. زمستان سختی بود، این را پنجره که ترک های نمناک بدنش را به نور آفتاب داده، و دستان کودکان خیمه نشین بهتر می دانند. به آسمان آبی که می بینم، یاد دو روز قبل می افتم که از دل تنگش تکه های بزرگ و زیبای برف را به روی ما می بارید و زمین تشنه تر و عجیبتر از قبل آنها را انبار می کرد. انگار آرزوهای چندین و چند سالۀ زمین یکباره برآورده شده بود. امروز اما، کم کمک سبزه های کمرنگ، سر از بام های کاه گلی برآورده و با رقص شان همراه باد می گویند که فصل سبز و آغاز زیبایی ها در راه است.
یک باره گذشته ها در برابرم می ایستند و یک یک رنگ می گیرند. یاد روزهای که برف و بارانی نبود و مردم دسته دسته از سوی امارت به دشت ها برده می شدند تا برای دل آسمان دعا کنند، یاد بهار و نوروز. خیلی دور می روم به کودکی و دشت سبز نزدیک مکتب مان و گازهای بلند، همان دشتی که چند ماه بعد از نوروز، جوان همسایه را در پهلوی راکت بدقواره یی قورت کرد. یاد پیراهن گلدار من و نوروزی که پدرم روی بام برآمد تا ببیند که راکت ها با ما چقدر فاصله دارند، آیا راکت ها اگر همین گونه ادامه یابند، به خانه های ما هم می رسند یا نه؟ و من آن وقت خیلی فکر کرده بودم که بالاخره جنگ هم تمام می شود؟ در میان خاطراتم می گردم و می گردم و می رسم به گل های سرخ و سبز قالین که زیر انگشتانم شکل می گرفتند و اشک هایم که نخ ها را نم می زدند. صبح نوروز را به خاطر می آورم که پدرم خداحافظی کرد تا در اول حمل 1376 در صنفش حاضر باشد و مدیر چشم سیاه مکتب بر او شک نکند که بهار و نوروز را به دخترانش تبریک گفته است. آن روز تقویم ما تغییر کرد و بهار نیز قهر کرد و من که نمی دانستم تجلیل نکردن بهار به معنی واقعی نیامدن بهار نیست، با دیدن سبزه های سرزده از گوشه های جوی آب و تن تازۀ درخت انجیر، حیرت کرده بودم.
گل های سرخ گلدان شیشه یی با باد می لرزند و دامن چادری روی دیوار گلوله می شود و صدا می کند و باز هم روی دیوار صاف می شود. کاغذها را که باد پریشان کرده و روی زمین ریخته است بر می دارم و دامن چادری را که حالا قصد آرام بودن ندارد، روی دیوار محکم می کنم. چادری آبیست و چشمک آن در قسمت پایین شاریده، این چادری سرکش است، سرکش و بی پروا. آن روز که می خواستم بپوشمش هم حاضر نبود با من کنار بیاید. من می خواستم نفس بکشم، اما او می خواست من دنیا را از چشمانش ببینم و نتیجه اش کیبلی بود که با نشستن من و آرام گرفتن او، روی هوا معلق ماند و هر دو نجات یافتیم.
این چادری سرنوشت دور و درازی دارد، راه های پر خطر طورخم و رشوه به پولیس های سرحدی تا تزئین دیوار اتاقم را طی کرده است. فکر می کنم، اگر دوباره روزی مجبور شوم این چموش را بپوشم چه خواهد شد!؟
***
بازار آریانا بیروبار است، بیشتر از پیش. زنان و مردان، پیر و جوان، همه در تلاش اند از دیگری پیشی بگیرند و راه را برای خود باز کنند. پارچه های رنگارنگ دست به دست می شوند و زنان می کوشند دقیقتر انتخاب کنند. دختری که چشمان سبز و چهرۀ گندمگون دارد، پارچۀ نارنجی را به صورتش نزدیک می کند و بدون آشنایی قبلی نظر مرا می خواهد، دلم می خواهد بگویم که انتخاب خوبی نیست، اما زبانم می گوید: خیلی زیبا، انتخاب خوب!
اما انگار دختر سبز چشم، نارنجی را دوست دارد، حتا بدون نظر من. دامنش نارنجیست و چوتی موهای درازش را نیز گل زیبای نارنجی تزئین کرده است. پارچه را می گیرد و از من هم با به هم زدن چشمانش تشکر می کند. مردان، خلاف معمول راه را باز می کنند و سه زن به راه شان می روند.
دستانم را داخل جیبم مشت می کنم و راه می افتم روی جاده. ده سال قبل، وقتی از راه های دور و دراز در یک روز سرد زمستانی دوباره به کابل برگشتم، خیلی فکر کردم که آیا آرزوهای مرده ام زنده خواهند شد؟ امروز اما، سال ها می گذرند و من خیلی از آن دختر افسرده و عصبی که ناامیدی در وجودش خانه داشت، فرق کرده ام. می دانم که در این ده سال همه چیز آن گونه که در آغاز فکر می کردم، نبود و نشد؛ ولی خیلی از چیزها به دست آمد که ارزش دل بستن را دارند. می دانم هنوز هم خیلی از مردان جامعه ام ما را، زن را، جدا از جنسیت مان و موجودی برابر با خودشان قبول ندارند؛ حتا اگر بخواهیم برابر بودن را با برابر مسوولیت گرفتن و حتا دو برابر تلاش نمودن و توانمندی ثابت بسازیم؛ اما رفته رفته این باور کمرنگ شده و جایش را، اگر چه اندک، به قبول و درک واقعیت خواهد داد.
خیلی از زنان در همین ده سال، با همین شرایط مبارزه کردند، با خرافات جنگیدند. هم مادری کردند و هم تلاش برای برابری. با آن که خانواده ها به شدت از پنج سال سیاهی متاثر شده بودند، با آن که افکار جامعه با دیدگاه های به شدت افراطی همسو شده بود، تلاش کردند تا جایگاه شان را دریابند، اگر چه اندک، چون در کشوری که ناتوانی و عاجزی بهترین صفت برای زنانش باشد، تغییر آوردن کاری است دشوار.
این روزهای آخر سال خبرها ناامید کننده اند و درد آور: این جا زنی خودش را آتش زد، آنجا به دختری تجاوز شد، در آن گوشه زنی شکنجه شد و در گوشۀ دیگر تکه های از وجودش، از سوی نزدیکتر فرد زندگی اش، خورد شد. در قریه یی دختری بد برده شد، در شهر دیگر دختری از درس محروم گشت. می دانم در سرزمینی که زندگی می کنم، راه ساده و کوتاه شکستن یک زن، مهر بداخلاقی زدن به اوست. می دانم این جا که ما نفس می کشیم، ظلم فروان بر ما می رود، اما گاهی نور کمرنگی می تابد و کمی امید می آورد.
جهان زنان افغان را به دلیل شجاعت در مبارزه با مشکلات کشور شان می ستاید و زن افغان در جمع متفکرین جهان قرار می گیرد. تلاش های زنان سرزمین من برای صلحی که آرزویش را دارند، قدردانی می شوند و جایزه های جهانی را به کشور می آورند. اگر سحر گل شکنجه می گردد، بانوی است که برای دفاع از امثال او کار می کند و جهانیان کارهایش را می بینند و تلاش هایش را ثمری است.
***
آن سوی پنجره، قناری در قفسش بیقرار است، آن گونه که موهای من در برابر باد. قفس را روی کتاره ها، در برابر سخاوت آفتاب و زیبایی آسمان می گذارم. قناری پنجه هایش را به میله های قفس گره می کند و نول زردرنگش را با تنبلی به پنجه هایش می مالد. دوباره پر می گیرد و روی حلقه می نشیند و جیغ می کشد. دلم می خواهد در قفس را باز کنم، تا پر بکشد و همراه غچی ها که این روزها یگان یگان می رسند، پرواز کند و آزادی را حس کند؛ اما شنیده ام که قناری از قفس دور باشد، می میرد. قناری و قفس به هم عادت دارند!
از اینجا: http://www.dw.de/dw/article/0,,15821336,00.html
نوشته شده توسط زهره نجوا در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت
سرت را می چرخانی تا ببینی با در چه اندازه فاصله داری تا بیرون شوی؛ اما فاصله خیلی زیاد است و مهمتر از آن گروه خبرنگاران است که چون سدی راه را بسته و سخنران را با کمره های شان تعقیب می کنند. آه می کشی و انگشترت را روی انگشتت جا به جا می کنی. نگاه های سنگین کمره را حس می کنی و آرزو می کنی که کاش نمی آمدی، تو که می دانی در چنین جاهای دلت می گیرد و حتا نمی توانی آه بکشی.
به چوکی های رو به رو نگاه می کنی، « اصل» ها بیشتر از «فرع» ها اند؛ فرع ها آرام،به صدای که گاه گاهی گم می شود، گوش داده اند. اصل ها نیز اندیشمندانه، به رو به رو چشم دوخته اند و گاهی حرفهای سخنران را با جنباندن سرهای شان تایید می کنند. تو اما دلت می خواهد آن فرعی که, تند تند ورقهایش را جا به جا می کند، زودتر حرفهایش را بزند تا بدانی چه آمار جدید از لت و کوب ها، گوش و بینی بریدن ها، ناخن کشیدن ها، سوزاندن ها و کشتن ها وجود دارد. این هفته های آخر سال، این شنبه ها و یکشنبه ها و... هر روز با مرگ، وحشت و لت و کوب فرع ها رو به رو شدی. آخرین خبری که نشر شده چه بود؟ نمی دانی، نمی دانی و به یاد نمی آوری که کدام فرعی بود که تلاش اصل بودن می کرد.
در این روزها، وقتی فرع ها به هم می رسند، می گویند: روز ما مبارک! و اصل ها هم به فرع ها می گویند روز شما مبارک، بعضی های شان اجازه می گیرند که می توانند این روز را مبارک بگویند یا نه و تعدادی هم اگر بخواهی کاری برایت انجام بدهد، با فروتنی برایت می گویند: خوبه این روز، روز شماست!
نوبت می رسد به یکی از فرع ها، او با عجله فاصلۀ چوکی تا جایگاه خطابه را طی میکند و شروع می کند به تعریف این که زنان قهرمان کشورتان چه ها که نکرده اند. می گوید و می گوید و از اصلها صد بار تشکر می کند که به فرع ها موقع می دهند که وزیر شوند و در پارلمان نماینده گی کنند و به این دلیل خداوند را هزار بار شکر می گذارد و تو در ذهنت به ناحق می گردی تا بیابی که دلیل این تشکری چیست و چرا باید برای یک ممکلت بیست و هشت میلیون نفری، به دلیل حضور سه وزیر از فرع ها، خداوند را هزار بار شکر کرد!؟ و تو یادت می آید که این فرع، زمانی که دم و دستگاهی داشت در جواب یکی از خبرنگاران گفته بود که « اگر همه کارها را امسال انجام بدهیم، سالهای دیگر چه کار کنیم؟!» و تو باز هم ناحق خودت را تسکین می دهی که نه این فرع ها خیلی اصل سالار نیستند.
اصلی که موهای ماش برنج دارد، گلویش را صاف می کند و در عقب مکروفون قرار می گیرد و به آن می دمد؛ اما تو کجا می فهمی که او چه می گوید، می گوید و گوید و اما در آخر چیزی بیخ گوشت می خورد که می توانی دردش را خوب حس کنی: اصل مسن در حالی که اصل های دیگر پوزخند برلب دارند و فرع ها همه سر به زیر اند؛ می گوید: «من از اصل های که اینجا هستند معذرت می خواهم اما باید بگویم، اگر زنی نمی خواهد به کارهای خانه بپردازد، مرد نمی تواند او را وادار کند. بعد مرد اگر می خواهد درآمد داشته باشد، زن هم می تواند و این حقش است» و تو یکباره دلت می خواهد کاش می دانستی اصلهای که با تو نشسته اند و همین اصل مسن، همین حالا در مورد فرعهای که در اطراف شان هستند و یا آنهای را که در خانه دارند، چه فکر می کنند؟ دو اصل خبرنگار، به هم نگاه می کنند و پوزخند می زنند؛ اما دل تو هنوز هم تنگ است برای فهمیدن این راز.
اصل مسن اما راهش را گم میکند، می خواست از میان آیات قرآن، دلیلی بیآورد تا ثابت کند که، آن اصل های که ادعا کرده اند که آنها اصل اند و نیم دیگری از اطرافیان شان فرع، اصل نیستند، در حقیقت همین فرع ها اصل هستند؛ اما مشکل این است که اصل های که فکر می کنند اصل هستند، نمی خواهند قبول کنند که اصل نیستند؛ و نتیجه می گیرد که وزارت امور زنان باید قانونی بسازد که شرایط ازدواج را ساده تر در نظر بگیرد و فرع ها هم ساده بگیرند، فرع ها باید کمک شوند تا فضای خانواده بهتر باشد، تازه باید فرع های که در دفاتر کار می کنند تدوای روانی شوند چون تا هنوز نمی دانند با روسای شان چگونه رابطه برقرار کنند!! و دماغ تو می سوزد، فرع های دیگر مثل تو به بغل دستی های شان می بینند و حیرت زده می شوند از آنچه شنیده اند و تو فکر می کنی که این اصل چرا به خودش توهین می کند؟!
برنامه به زور؛ از سوی گرداننده تمام می شود، همه راه می افتند به سوی میزهای چای و کیک؛ و تو فکر می کنی چه گونه می توان از اختلاط فرع ها با اصل ها جلوگیری کرد؟ فکر می کنی و فکر می کنی تا می رسی به این نتیجه که راهی ندارد جز این که مملکت به دو بخش اصل و فرع تقسیم شوند و تو از این اندیشه ات می خندی، فرع بغل دستی ات آهسته می گوید، خندیدن که انشاالله مشکلی ندارد؟!
نوشته شده توسط زهره نجوا در جمعه نوزدهم اسفند 1390 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت
امشب، فقط ابرها بر کابلم مهربان اند که اشک می ریزند و صورت شهر را می شویند؛ شاید هم به جای چشم هایی می بارند که امروز از وحشت حتا نمی توانستند بگریند؛ مثل من که گلویم از غصه درد گرفته و چشمانم را به تکرار به هم می زنم تا آب شان نریزد.
***
آنسوی پنجره های بزرگ اتاق، گلوله ها هوا را می شکافند و از کجا معلوم که بر دل یکی از هزارانی مثل من نمی نشینند؟ راکت ها آسمان ابری کابل را می پیمایند و این جا و آن جا خون می کارند. تلویزیون ها پشت سر هم تصاویر موترهای زخم خورده و مردمان خونین را نشان می دهند و من بیشتر درد را در گلویم و سوزش اشک را روی پلک هایم حس می کنم. با هر خبر دلم به شدت می تپد و بیشتر پریشان کسانم می شوم؛ آنانی که در اطراف محل واقعه گیر مانده اند. هر راکتی که صدا می دهد یادهای گذشته را تازه می کنند و حتا طعم باروت را زیر زبانم مزه می کنم.
برای لحظاتی حساب زمان در نزدم به هم می خورد، فراموش می کنم کجا و کی هستم. ذهنم خالی می شود، خالی خالی. فقط صدای گلوله ها و نم زیرزمینی وحشتناک در ذهم می چرخند. زمان در ذهنم خط باریکی می شود و من در امتداد این خط فرق شانزده- هفده سال قبل را با امروز نمی یابم. فقط می فهمم آن زمان همه دلهره و تشویشم این بود که مبادا تمام شب را در نم زیر زمین صبح کنیم و کک های بزرگ، با آن شاخها و پنجه های وحشتناک شان، در گوشها و لای موهایم خانه کنند؛ اما امروز همۀ وحشتم این است که نکند تلفن زنگ بزند و آن سوی خط خبر بدی بگوید.
***
به آبله های پاهایم می بینم و درد وحشتناک پنجه هایم را حس می کنم. یاد پیاده گردی امروز می افتم که جاده های وحشت زده را با گام های بلند طی کردم، دژهای مستحکم جاده ها را دید زدم و از خلوت سرک به خود لرزیدم. دقیقا نمی دانستم، ترسم از تفنگ های آماده به کشتن است یا خلوت جاده؟ ذهن پریشان، زنگ های مداوم تلفن و صدای آژیر آمبولانس ها نمی گذاشتند زیبایی دل گرفتۀ آسمان را درک کنم و مهربانی دانه های باران را بفهمم. فقط تلاش داشتم تا فاصله ام از محل واقعه بیشتر گردد.
وقتی سر هر چهار راه عسکر با غضب می پرسید « کجا می روی؟» برای لحظۀ واژه ها در گوشم بنگ بنگ می کردند و من فقط به تفنگش که به سویم نشانه رفته بود می نگریستم و بعد به آخر جاده، به پوستۀ پوشیده از بوجی های ریگ که با یک سوال مشابه انتظارم را می کشید.
تلویزیون ها کشته ها و خرابه ها را نشان می دهند و گوینده در آخر خبرها موفقیت برای نیروهای امنیتی آرزو می کند؛ اما فقط نیم ساعت بعد، دوباره همه چیز عادی می شود. دختران تاجیک با پیراهن های سرخ و سبز شان می رقصند و قهرمان سریال هندی برای پیروزی حق بر باطل سعادت خانواده اش را قربانی می کند. انگار نه انگار اتفاقی افتاده و انگار من هم فراموش کرده ام که اینجا افغانستان است و درد فراوان.
می دانم فردا، مثل همیشه با هزاران آرزو و برنامه بیدار می شوم، مثل یک ماشین کار می کنم، به یاد می آورم که دوستم برایم نوشت: « چرا این روزها اینقدر از غم، غصه و بدبختی می نویسی؟» و تلاش می کنم از شادی ها و خوشبختی ها بنویسم.
اما، شاید گلوله ها و پاره های تن انسان هایی که امروز آرزوهای شان را ترک کردند، مثل هزاران دیگر، فراموش شوند. شاید دیری نگذرد و هزاران دیگر هم بمیرند، رسانه ها در نشر خبرها از هم سبقت بگیرند، دل پر خون کابل بار ها و بارها بگرید، من بغض کنم و چشمانم را به تکرار به هم بزنم که آبشان نریزند؛ اما زخم وحشتناک این خاک شدن ها، سالها روح ما را خواهد آزرد. شاید من بارها اینگونه شب های غم انگیز را با یک پیام در صفحۀ انترنت به پایان برسانم و بعد فراموش کنم؛ اما برای مادری که فرزندش را و فرزندی که خانواده اش را از دست داده است؛ شاید این شب هرگز به پایان نرسد.
نوشته شده توسط زهره نجوا در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
دنبالۀ فیته های سرخ رنگ، در هوا می رقصند. انگار تلاش دارند تا از سیاهی آستین ها رها شده و به آبی آسمان بپیوندند، شاید فکر می کنند پیوند شان با آبی بهتر از سیاه است. دستانش را که بالا برده تکان می دهد تا بیک روی شانه های کوچکش بهتر جا بگیرند. فیته ها باز هم تلاش می کنند از آستین ها جدا شوند؛ اما دخترک گره فیته ها را محکمتر می کند تا دیگر سرکشی نکنند.
گونه هایش از شدت گرمی هوا سرخ است؛ اما انگار تنها این گرمی نیست که گونه هایش را سرخ ساخته، موتر سرمه یی رنگی، آرام آرام، همگام با قدم های او و دوستش می آید. پسر جوان که موهایش را هرم چرب و روغنیی بالای سرش درست کرده، پشت فرمان، لبخند می زند و موزیک موتر را بلند تر می کند. دخترک و دوستش زیر لب می خندند و کرمچ های سپیدشان به هم می پیچند. جوانک، سرش را کمی از شیشه بیرون می کند و چیزی می گوید و همراه با آن یک هارن و لبخندی تحویل او و دوستش میدهد، چهره سپید دوباره می خندد و زیرچشمی به موتر می بیند و قدم تند می کند. موتر نیز سرعتش را بیشتر می کند. دوستش آستینش را می کشد و کمی از موتر فاصله می گیرند؛ اما موتر سمجانه به آن دو نزدیک و گاهی هم دور می شود؛ زمانی جلوتر می رود و بعد هم یک دقیقه منتظر شان می ماند و یا هم عقب عقب می رود. دخترک انگار نمی داند چه کند، با انگشتش چادرش را از گرد صورتش شل می کند و دنبالۀ چادر را روی شانه هایش بیشتر می کشد.
پسر جوان بازهم چیزی می گوید و به سیت پهلویش اشاره می کند، دخترک و دوستش با عجله جا عوض می کنند، دلم می خواهد چادرهای سپیدشان را باد بدهند و بدوند، دلم می خواهد دخترک از من کمک بخواهد؛ اما اینکار را نمی کند. چند قدمی فاصله داریم، دستم دیواری را می جوید که وجود ندارد، حس می کنم صورتم منفجر می شود، می دانم مثل فیته های روی دست دخترک سرخ گشته ام. موتر می ایستد و پسر سرش را از شیشه بیرون می کند و صدا می کند: «حیف تان نیست در این خاک و آفتاب!؟ بالا شوین دگه چقدر ناز به خدا!» می خواهم دخترک و دوستش نه بگویند، خدا خدا می کنم عاقل باشند؛ اما نیستند؛ هر دو می ایستند و دوستش مشوره می دهد: « بالا شویم، وقت است هنوز» دلم می ریزد. دخترک و دوستش گوشه های چادرهای سپید شان را روی فیته های سرخ می اندازند و با انگشتانشان محکم می گیرند. جوان با خنده در عقب را باز می کند و دوست دخترک با عجله روی چوکی می خزد. من به جای دیواری که نیافته ام، به درخت تکیه می زنم. یک لحظه هر دو به هم می بینیم، راست می ایستم و با هم چشم به چشم می شویم، یک باره دخترک سپیدتر می شود و لب های گلابیش می لرزند. انگار مرا می شناسد، شاید همانگونه که من هشت سال قبل، صنف آنها را، شاید صنف چهار، مکتب مان را به یاد آورده ام؛ مرا به یاد آورده. انگار همین دیروز بود که سرمعلم؛ به ما که صنف دوازده بودیم؛ بعد از یک بیانیه محکم و کوبنده، دستور داد در صنف های پایین تمرین معلمی کنیم تا اگر فردا دانشگاه قبول نشدیم، حد اقل جرئت درس دادن برای صنف چهار را داشته باشیم؛ اما دخترک خیلی زود رو می گرداند و پهلوی دوستش می نشیند؛ جوان آیینه را روی صورت دخترک تنظیم می کند و او چادر را روی گلویش.
چادر سپید که از لای در بیرون مانده، در میان گرد و خاک، با باد رقصیده دور می شود.
نوشته شده توسط زهره نجوا در جمعه هجدهم شهریور 1390 ساعت 17:57 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

همیشه آرزو داشتم تا آنچه در دفتر خاطراتم مینویسم دیگران بخوانند. امروز همین کار را میکنم تا در عین حال دست از تنبلی برداشته باشم!
فهرست اصلی
دوستان
شهرنوش- استاد عزیزم منیژه باختری
راوین- شیده جانم
بصير سيرت
مركز فوتوژورناليزم چشم سوم
نشانه- عباس فراسو
پگاه- سلطانه ثنا
دستهاي خودم- ياسين نگاه
شهرتاش- مريم شهرتاش
انديشه هاي سبز- صبور هاشمي
كابلستان- مصطفي كيا
ريشتيا- لينا شريفي
مثل آب مثل آتش- شهرزاد اكبر
متولد ميزان- مصطفي كيا
کانون وبلاگ نویسان افغانستان
پخته پرانک- احسان سلام
عنقا- اورنگ زیب
مسافر- عبدالواحد رفیعی
پسر افغان
مجلة كارگاهي زيگ زاگ
بوداي شهرآشوب- نعمت الله پژمان
من- زحل نجوا
My View- My Photo blog
كانون فرهنگي اديبان- حسين پويا
تلاوت اشک- حضرت ظریفی
روزنامه نکار نو
ستاویز اندیشه- راوش
روان آنلاین
پل جوان
چشم کاتور- مهدی مهرآئین
نوشته های پیشین
فروردین 1391
اسفند 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
بهمن 1389
مهر 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
طراح قالب
POWERED BY